کمی تا ۲۹سالگی - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:49
۳روز مونده تا تولدم... اولین باره دلم میخاد کیکمو خودم انتخاب کنم عکسای خوب بگیرم...و ...و...و....
زندگی - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:49
چقد دلم میخواد خا طراتو درست ثبت کنم اما نمیشه...هر سری که حالم خرابه یادم میوفته باسد بنویسم..اینجوری همش خاطرات تلخ ثبت میشنو خوبا به نوشتن حتی نمیرسن..نمیخام بنویسم الان چمه یا یه هفته پیش چی شد..چه شوکیو تجربه کردم...نمیخام بخونمش حتیـــ...خدا بهم ارامشو صبر بده...از خودت میخام حالمو خوب کنی...م...
انچه میگذرد.. - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 5:21
عزیزکم..دخترکم...اومدم واسش کندر دود کنم دستشو سریع اورد سمتش،دستش سوخت
مدتی دیگر گذشت... - تاریخ: 1400/9/14 ساعت: 6:36
ناراحتم... دلم گرفته... یه لحظه با خودم گفتم کاش میشد ناراحتیتو توی گوگل بنویسی و اون بهت راه حل نشون بده... چقد ناامیدی،توی وجودمه.. اییییییی... کاش یکی بود کاش یه چیزی بود اینجوروقتا ادمو از اینهمه سوال بی جواب راحت کنه حس درموندگی دارم. دوس دارم
من و کودک ۵ماهه ام - تاریخ: 1400/9/14 ساعت: 6:36
خب..میشه گفت از اون اردیبهشتی ک دلم گرفت...تا الان خیلی اتفاقا افتادو گذشت. ۲۵خرداد اخرین باری بود ک پ..ر..ی..و...د شدم. الان یه بچه ۶ماهه توی دلمهu2066❤️
من و کودک ۷ماهه ام.. - تاریخ: 1400/9/14 ساعت: 6:36
اسفند با یه ویروس شروع شد..همچنان هم هست،کوچکترین چیزا باید شسته بشه و جایی نریم،خیلی همه چیز باهم بطور مسخره ای ترسناک شده البته این حس منه،نمیدونم سعید هم همین نظرو داره یا نه.خلاصه...روز قبل عید «ر
یلدا98 - تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 23:46
امسال یلدا زاهدان بودیم... البته من یه هفته قبلش اومده بودم زاهدان بخاطر کلاسای فنی حرفه ای...اولین رژ لبم چه خاطره ی پر استرسی بود،لبش خیلی ورم کرد،:/ شنبه یلدا بود...رفتیم ظهرش سعید واسم قالب کیک گرفت..کیک یلدایی گرفتیم..ریمل گرفتم..شبم مهمونا اومدن...اول نوژان اینا...ساعت ۱۰/۳۰شبم اقای کاظم و حسن...
نوروز 98 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:28
امسال متفاوت تر از هر سال دیگه تحویل شد،فقط من بودمو سعید،خونه خودمون..6ام رفتیم زاهدان...دوروز بود بعد رفتیم بیرجند....ازونجا صبح حرکت کردیم با خانواده خانوم پسر داییش سمت #طبس(۱۰فروردین)رفتیم روستای
یاد گرفتن... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:28
تا الان همیشه سعی کردم هیچوقت کدورت نباشه،همیشه دلم میخاست همه چی خوب باشه،آخه دیگه گنجایش تحمل غمو قلبم نداره،خیلی تلاطم داشته زمدگیم،اما خب یه سری چیزا هیچوقت اونجور که میخایم نمیشه،البته من هیچوقت
ساعت2:30صبح؛9تیر97 - تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 15:16
دیشب رفتیم شب 6بچه فامیلشون.. امروز ظهر رفتیم ناهار بیرون با خانواده ها... امروز روز خوبی واسم نبود؛چهره ی تابلوئه من همه رو متوجه کرد بجز اونیکه باید بفهمه... الان که دارم تایپ میکنم اشکام داره میاد.
مرلین مونرو - تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 15:16
یکیو دوست داشتم اینقدر بهش فک کردم که تصوری که ازش داشتم از خود واقعیش سبقت گرفت... بعدها دیگه دوسش نداشتم... #i'm tired.... تصویر #ذهنی خودمو دوست داشتم!
جرقه امید در 30بهمن - تاریخ: 1396/12/1 ساعت: 3:37
خونه پیدا شد بالاخره...فقط معلوم نیست کی خالیش میکنن...همین که حداقل دیگه نمیخواد بگرده و اذیت بشه واسه فکر کردنو در نظر گرفتن هزار چیز دیگه؛خودش خیلیه.بقول سعید یه مشکل حل شد..اخر هفته گفت میام باز ببینیم وسایلو موقت کجا بذاریم:|اینم ان شالله پیدا بشه.. نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۶/۱۲/۰۱ساعت 0:48 توسط...