خب...
سال۹۶مثه این تاریخ من بله گفتم
بله ای که از روی منطق بود تا عشقو عاشقی
اینم نتیجش:)
چقد عجیب ولی،آدم فکمیکنه اگه یه جور دیگه یه چیزیو تجربه کنه شاید توی حاصل خاتمهیش فرقی داشته باشه ولی حداقل واسه من فرق نداشت.
بازم دوباره محکوم شدم به تجربه ی تکرار های زندگیم؛)
امشب یه غمی توی دلمه که توش حس پوچیه۔
حس تنهایی خیلیییی عمیق،از ته ته ته وجودم...
بازم با هزارتا اما و اگر و ای کاش ...
و تهش هزاران خواهش از خدا:)
+حس خوبیه کلاس زبان رفتن،حالمو اون دو ساعت که اونجام خوب میکنه،وقتایی که حواسمنیس به اینکه چند سالمه یا زندگیم چطوریه حالم خوبه،ولی وقتی یادمه،وقتی حواسم هست سخت میگذره زمان...
+با اینکه بعد اون داستانا توی رفتارش تغییر شکل گرفته،ولی انگار اصلا دیگه خوشحالمنمیکنه،
یعنی اینقد اینهمه سال توی ابهامو اذیت بودم با یهوعالمه چرا..
که باعث شد بازم بخودم رنج بدم واسه تجربه ی حال خوب که بازم جز غمو بدتر شدن چیزی نصیبم نشد...
الان که مثلا یه دقیقه زودتر سالگردو تبریک گفت چیزی جز تشکر نداشتم که بفرستم ،!!و گفتم از ۲۵دی دیگه این تاریخا واسم اهمیت ندارن،
واقعا راس گفتن زمان هرچی که بگذره دیگه فایده نداره بعدش...
مثه چایی سرد شده...
و این حالی که باهامه ،با حتی بی تفاوتیم،بازم قلبم توی غمه
مغزم ارامش نداره،ناراحته
+چقد من دوست نداشتنی ام
برچسب:
نویسنده: آرتمیس نیکفر