خب.....
روزای قشنگی نیست واسم ،توی افسرده ترین حالت زندگیم دارم ادامه میدم،فقططططط دارم ادامه میدم چون مجبورم:(
مگه قرار بود چقد زنده باشم که تا ۳۲ سالگیم فقط به رنجو غصه و حسرت گذشت....
کاش یه دکمه برگشت داشتم به موقعی که دبیرستانی بودم...از اون سالی که قرار بود انتخاب رشته کنم...
آه،
دلم پر از دردو غصس...
پر از حسرت کارای نکرده،اتفاقای نیوفتاده....
چقد نخواستنی بودی :)
چیو توی زندگی دیدی که قبول کردی بیای توی این دنیا؟تا اینجاش که همخ درد و مریضیو غصه و حسرت بود که!!!!
حتی اونجام حماقت کردی شاید فککردی قراره بتونی چیزیو تغییر بدی:)
رویای احمقِ نخواستنی:)
دو جلسه شده رفتم پیش روانشناس...
الانم که اومدم دارم مینویسم قبل الپرازولام خوردم ،چند روز حالم بد بود دیگه نمیشد تحمل کنم قرصو خوردم ...
پ.ن:
اینهمه اومدم نوشتم خواهش کردم واسه خیلی چیزا،
اینکه توی دلم شبا باهات حرف زدمو اشک ریختم
میشنوی اصلا؟
اینقد بدم که یه نشونه ازت ندیدم تا حالا...
یه جرقه یه امید ..
واسه بزرگیه تو خواسته های من هیچه در برابرش۔
نمیدونم....
شاید واسه تو هممن نخواستنی ام:)
برچسب:
نویسنده: آرتمیس نیکفر