انچه ۲۵دی۴۰۴گذشت - تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 3:05
♥__خاطـ ـ ـرات زندگـ ـ ــیمون__ ♥ [از اغاز تا انتـ ـ ـــهای این زندگـ ـ ــی] انچه ۲۵دی۴۰۴گذشت توی روزایی که بخاطر اعتراضات اینترنتا قطع بود...یه بی حوصلگیو نگاه کردن به عکسای پروفایل بقیه..۔یه شک درست کرد:)فهمیدم سال ها سَر کار بودم:)دلیل اینهمه سال سرد بودن ، بی تفاوت بودن، حسرتای زیاد دلمو فهمیدم....
18اردیبهشت ۴۰۵ - تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 3:05
♥__خاطـ ـ ـرات زندگـ ـ ــیمون__ ♥ [از اغاز تا انتـ ـ ـــهای این زندگـ ـ ــی] 18اردیبهشت ۴۰۵ خب.....روزای قشنگی نیست واسم ،توی افسرده ترین حالت زندگیم دارم ادامه میدم،فقططططط دارم ادامه میدم چون مجبورم:(مگه قرار بود چقد زنده باشم که تا ۳۲ سالگیم فقط به رنجو غصه و حسرت گذشت....کاش یه دکمه برگشت داشتم ...
1405/5/5 - تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 3:05
♥__خاطـ ـ ـرات زندگـ ـ ــیمون__ ♥ [از اغاز تا انتـ ـ ـــهای این زندگـ ـ ــی] 1405/5/5 خب...سال۹۶مثه این تاریخ من بله گفتم بله ای که از روی منطق بود تا عشقو عاشقیاینم نتیجش:)چقد عجیب ولی،آدم فک‌میکنه اگه یه جور دیگه یه چیزیو تجربه کنه شاید توی حاصل خاتمهیش فرقی داشته باشه ولی حداقل واسه من فرق نداشت....
بعد از ۶سال - تاریخ: 1403/3/13 ساعت: 13:47
اتفاقا میگذره و من دیگه مثه قبل نمیام بنویسم۔۔ رفتم ازمایش Ifobدادم با این تفاوت این سری رعایت کردم از سه روز قبل چیزایی که گفته بودنو نخورم و منفی شد خداروشکر
چابهار - تاریخ: 1402/12/5 ساعت: 4:37
رفتیم .۱۱بهمن ساعت ۴:۲۰دقیقه حرکت کردیم و شب رسیدیم هوا اولش رطوبتی بنظر میومدولی کل اون ۳روز اول ابری و بارونی بودبدون رطوبت!خیلی هوا خوب بوددخترکم خاک بازی بدون محدودیتو تجربه کرد۔خودش میرفت خیس بشه بدون ترس۔پارسال وقتی ۲ساله بود ترس داشتولی امسال شجاع تر بودمستقل تر بود۱۵ام برگشتیم۔بازم عصر و شب ...
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 16:57
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 4:16
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 14:06
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 17:12
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/9/3 ساعت: 15:51
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 10:46
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
مریضی - تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 10:46
۱۷ام از سرکار که اومد ،مستقیم رفت توی اتاق مریض شده بود
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 12:13
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/7/10 ساعت: 18:29
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/6/30 ساعت: 16:01
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
مشهد - تاریخ: 1402/6/30 ساعت: 16:01
رفتم مشهد ۱۶_۱۷شهریور یه کلاس ثبت نام کرده بودمان شالله خدا بخواد این بار بشه چیزی که میخام،آمین،واسه اولین بار دخترکم ۱۷شهریور رفت حرمبا چادر خودش
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/6/16 ساعت: 18:46
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
۳۰مرداد - تاریخ: 1402/6/6 ساعت: 17:33
امشبو مینویسم که یادم بمونه۔۔۔۔مثه همیشه وقتی برگشتم اثار سیگار کشیدنو دیدم،این دفعه سومه که میبینم و همیشه هم مال یکی دیگس
آنچه می گذرد۔۔۔ - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 11:18
خب ، طبق معمول بعد مدت ها بازم۔۔۔۱۱تیر عروسی مهلا بود،رفتیم و منی که بعد از عروسیم دیگه کسیو ندیده بودم،دیدنشون واسم هیجان انگیز بود،چقد همه بزرگ شده بودن،چقد عوض شده بودن،دلگیری ام قاطیش بود یکم ،چقد زمان زود داره میگذره۔۔۔دخترکم برعکس وقتی که رفتیم کنسرت استقبال کرد،از عروسی استقبال نکرد و اصلا نی...
۲۴مرداد - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:49
از اخرین پست و روز شماری واسه تولد دخترکم ۵ماه گذشت...یه روز قبل تولدش مامان بزرگم فوت میکنه و حسرت اون تلفنی که میخاستم بهش زنگ بزنمو نزدم روی دلم همیشه خواهد موند...هی امروز و فردا کردم...یه هفته دست دست کردم اخرم که......دیگه تولد واسه بچم نگرفتم....یه ماه بعدش فقط بردمش عکاسی..—دوباره لوازم کار ...